برسام مهربان من
برسام مهربان من
قالب وبلاگ

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ  وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ



[موضوع : ]
[ شنبه 9 اسفند 1393 ] [ 9:14 ] [ مهرناز ]

برسامی شیطون اینروزها حسابی موبایل باز شده و اصلا به داداشش اجازه نمیده که موبایل مامانی رو بگیره دستش و بازی کنه. تا میبینه موبایل دست رادینه و داره بازی میکنه میاد موبایل روبه زوووور میگیره و میگه پیشی باشیخندونکیعنی پیشی بازیچشمکیه بازی پیشی دونده روش نصبه و برسام دوسش داره. همه بازیهای روی گوشی من رو هم رادین باهوشم نصب کرده. الان برسام یک ماهی هست که عاشق بازی موبایل شده و البته این اصلا خوب نیست و برای چشمهاشون مضره اما چه کنم که من حریف این دوتا وروجک نمیشم.آرامبابا رضا هم وقتی که خونه بود اومد روی یکی از گوشیهاش پیشی بازی رو نصب کرد تا این دوتا شیطون بلا دیگه سر پیشی باشی دعواشون نشه و هردوشون همزمان بازی کنن. اما برسام کلا قلدر محله است و همه چیییییییی رو به زور گاز و چنگ و موکشی و جیغ و گریه از داداشش میگیره و رادین عزیز مامان هم خیلی زود تسلیم خواسته های برسام میشه و کوتاه میاد. و ازاین بابت واقعا از رادین ممنونم چون برسام بهیچ وجههههه حاضر به کوتاه اومدن از موضع خودش نیست و گریه های سرسام آورش رو اونقدر ادامه میده تا مخ همه رو تلیت کنه. هفته گذشته دوشنبه خاله مریم اینا اومدن اهواز و برسام و رادین بهمراه مامانی و دایی رفتن فرودگاه پیشواز. برسام عسلی کلی ذوق کرده بود و بالا و پایین میپرید و چهار پنج روزی که ایلیا و فاطیما اونجا بودن برسام و رادین کلی حال کردن و شیطنت و بازی کردن. برسام عسلی مامان الان دیگه کم کم داره جمله میگه و حرف زدنش از دو کلمه به سه و چهار کلمه ارتقا پیدا کرده. مثل دیشب که به مامان جون گفت وایسا منم بیام. هروقت کسی بخواد از خونه بره بیرون برسام دنبالش راه میفته و اگه نتونن ببرنش انقدر گریه میکنه تا بالاخره طرف و یا اطرافیان تسلیم بشن و ببرنش بیرون و بقول خودش ببرنش دَدَه. اینم از وروجک بازیای آقا برسامخندونک



[موضوع : وقایع مهم زندگی برسام کوچولو]
[ يکشنبه 14 آذر 1395 ] [ 10:57 ] [ مهرناز ]

پنجشنبه 27 مهر ماه بالاخره تصمیم سخت از پستونک گرفتن برسام رو عملی و شروع کردم. چون شنبه و یکشنبه هم تعطیل بودم و چهار روز خونه بودم دیدم موقعیت خوبیه که الان برسام رو از پستونک بگیرم. چون هم خودم خونه کنارش بودم و هم اینکه اگه نصفه شب بیدار میشد و نمی تونست درست بخوابه و بهونه پستونک رو میگرفت مشکلی نداشتم برای صبح خوابیدن. خونه مامان جون اینا بودیم. برای از شیر گرفتنش هم اونجا مستقر بودیم. کلا خودم میذاشتم اینجور اتفاقات موقعی که خونه مامان جون هستیم پیش بیاد چون اونجا دور و بر برسام شلوغه و بهانه شیر یا پستونک رو نمیگرفت. مامان جون توی یه ظرف گل برنجاس که یه گیاه عطاری و تلخ مزه است رو جوشوند و پستونک برسام رو زدیم توی اون. ظهر وقتیکه برسام اومد دنبال پستونکش و گفت مَمَه بهش دادمش و گذاشت دهنش اما یهو قیافش رفت توی هم و گفت تلخخخخخخطاگفتم آره مامان پیشی روش جیش کرده گفت جیشششش گفتم آره بدش بهمن دادش دستم و ول کرد رفت. خیلیییییییییییییی دلم سوخت برای پسرکم چون میدونستم به شدت به پستونکش علاقه داره و بهش وابسته است. خلاصه تا شب هربار که می اومد سراغ پستونکش بهش میدادم و اونم میذاشت دهنش و میدید تلخه و گاهی پرتش میکرد و گاهی میدادش دستم و میرفت. اونشب بدون پستونک خوابید. اما نصفه شب بیدار شد و نشست و نق میزد معلوم بود بهانه پستونکشو میگیره. نتونستم طاقت بیارم و پستونکشو گذاشتم دهنش و بعدش راحت خوابیدبغلالهی فداش بشم. فردای اونروز هم ظهر بدون پستونک خوابید و تا شب هم باز مقاومت کردم و تلخش کردم و وقتی میذاشت دهنش و میدید تلخه بیخیالش میشد. یه بارش هم من بهش گفتم اخخخخ تلخه بده بندازمش توی ظرفشویی. گفت من. بعد ازم گرفتش و خودش انداختش توی ظرفشویی و این به معنی اتمام وابستگی و تعلق به اون پستونک بود. خیلی دلم گرفته بود و چندبار نزدیک بود تسلیم بشم. اما برسام گلم خودش همکاری بسیار خوبی کرد و بجز شب اول و دوم که یک بار نیمه های شب بیدار شد و نق زد و بهانه گرفت شبهای بعد راحت خوابید و خوابش هم خیلی بهتر از قبل شد و تا صبح راحت میخوابید. فقط تا حدود یک هفته ای وقتی میخواست بخوابه میگفت مَمَه و بعد که بهش میگفتم پیشی روش جیش کرده دیگه سراغشو نمیگرفت و میخوابید. پستونکشو از جلوی چشمم برداشتم چون با دیدنش خودم هم اذیت میشدم و دلم میگرفت از اینکه تعلق خاطر پسرم رو ازش گرفتم هرچند بخاطر سلامت دندونای خودش اینکارو کردم. واقعا فکرشو نمیکردم برسام عسلم به این راحتی از پستونکش دل بکنه. پسر شیرینم ممنون بابت همکاری خوبت پسرک عاقل مامان.

پ.ن: بالاخره مامان مهرناز بعداز چهار سال و اندی دیگه میتونه شبها راحت و بدون بیدار شدن های مکرر تا صبح بخوابهآرام



[موضوع : وقایع مهم زندگی برسام کوچولو]
[ جمعه 28 آبان 1395 ] [ 10:27 ] [ مهرناز ]

15 ام مهر ماه بالاخره تصمیمم رو عملی کردم و شب موقعی که برسام رو برای خواب بردم بجای شیر خشک که برسام بدجوری معتادش بود براش شیر پاستوریزه گرم کردم و یه کمی هم شیرینش کردم و ریختم توی شیشه و بهش دادم که بخوره. خیلی مطمئن نبودم که قبولش کنه اما در کمال ناباوری دیدم که خوردش. و این اولین گام ترک شیر بود. البته تصمیم نداشتم که کاملا شیر خوردنش توی شیشه رو ترک بدم بلکه فقط میخواستم وابستگیش رو به شیر خشک از بین ببرم. و از اون شب به بعد برسام خیلی بهتر  و تا صبح میخوابه و دیگه مثل زمان شیر خشک خوردن که تا صبح یکی دوباری برای شیر خوردن بیدار میشد الان دیگه بیدار نمیشه و فقط گاهی اوقات که توی خواب گرسنه میشه بیدار میشه و شیر میخواد. و الان دیگه بین روز هم کمتر شیر میخوره و این میتونه باعث بشه بهتر غذا بخوره. این مرحله مهمی توی زندگی برسام بود و خوشحالم که تونست این مرحله رو پشت سر بزاره. یک مرحله مهم دیگه و البته سخت هم هنوز باقی مونده و اون از پستونک گرفتن برسامه که به شددددددت بهش وابستس. ولی مطمئنم این مرحله رو هم پسرکم براحتی پشت سر میزارهآرام



[موضوع : وقایع مهم زندگی برسام کوچولو]
[ جمعه 14 آبان 1395 ] [ 10:04 ] [ مهرناز ]

دیروز شنبه 27 شهریور، مثل هرروز سرکار بودم و تا طرفای ظهر هه چیز طبق روال عادی پیش میرفت. تا اینکه...

تا اینکه ظهر طرفای ساعت یک و نیم به بعد بود که بابا رضا زنگ زد و خیلی سرآسیمه و تند تند گفت که برسام بینیش خورده توی میز و به احتمال زیاد شکسته و الان داریم میایم دنبالت که ببریمش بیمارستان. واقعا نفهمیدم که چطور بلند شدم و با همکارام هماهنگ کردم و خودمو رسوندم دم در. از دین صحنه ای که قرار بود تا چند لحظه بعد باهاش روبرو بشم میترسیدم. بابارضا رسید. برسام رو که با بینی خونین و گریه های زیاد توی بغلش بود داد بغلم. وااااااای که چقدر دیدن پسرکم اون هم با این وضعیت عذاب آور و سخت بود. باباجون اسماعیل هم همراهشون اومده بود و هر دو خیلی مضطرب و ناراحت وبودن. از بابایی علت این اتفاق رو پرسیدم و گفت که رادین دراز کشید بود و برسام رفته وری کمرش ایستاده و افتاده و بینیش با ضربه محکمی خورده روی میز پذیرایی که همیشه کنار دیوار میزاریمش. پسرکم یک پشت گریه میکرد و وقتی سعی میکردم آرومش کنم فقط چند ثانیه ای آروم بود و دوباره به گریه می افتاد. تحمل دیدن گریه های از سر دردش و بینی خون آلودش برای من بیشتر از توانم بود و باالخره اشک من هم سرازیر شد. بابا رضا گفت که قبل از اومدن دنبال من برسام رو بردن بیمارستان امیرالمومنین و اونجا بدون اینکه حتی زحمت نگاه کردن هم بدن به خودشون گفتن ببریدش بیمارستان امام. سرراهمون رفتیم دنبال مامانجون مهین و اونجا هم همه اومدن دم در و ازدیدن برسام عزیزشون توی اون وضعیت خیلی ناراحت و منقلب شدن. توی راه بالاخره برسام آروم شد به هر سختی که بود و کمی خوابید. وقتی رسیدیم به بیمارستان و پیاده شدیم بیدار شد و دوباره گریه و بیتابی. اما به محض رسیدن توی محیط بیمارستان آروم شد. خونریزی بینیش قطع شده بود و پرسنل بیمارستان و البته قبل از اون مامانجون مهین اطمینان دادن که قطعا بینیش نشکسته. چون اگر شکسته بود خونریزیش قطع نمیشد و الان درد بیشتری داشت. با شنیدن این حرفها آرومتر شدم و تونستم کمی به خودم مسلط بشم. برای اومدن دکتر کلی انتظار کشیدیم و از اونجاییکه این بیمارستانها کلااااااااااً بی نظم تشریف دارن از این انتظار سخت و دیدن پسرکم توی این وضعیت واقعا کلافه شده بودم. اما بهرحال هرطور که بود دکتر دیدش و عکس بینی براش نوشت و با کلی گریه و بیتابی بالاخره عکس گرفته شد و شکسته نشدن بینی کوچولو و خوشگل پسرم تائید شد و خیالمون راحت شد. دکتر یه مش از جنس باند استریل گذاشت توی بینی برسام و تمام این مراحل معاینه و مش گذاشتن و عکس گرفتن با کلی گریه و جیغ برسام همراه بود. واقعا برام سخت بود دیدن این صحنه ها و خودم هم با پسرکم به گریه می افتادم. همش میگفتم کاش خودم خونه بودم. هرچند وقتی قرار بر افتادن اتفاقی باشه بالاخره میفته چه خوب و چه بد اما توی اینجور مواقع دلم میخواد کنار فرزندانم باشم. بالاخره طرفای ساعت پنج کارمون تمام شد و بعد از گرفتن داروی آنتی بیوتیک و سرماخوردگی که دکتر برای کاهش تورم نوشته بود و جلوگیری از عفونت، سوار ماشین شدیم تا به خونه برگردیم. پسرکم توی ماشین خوابش برد. وقتی رسیدیم خونه داداش رادین اومد جلومون و حال داداششو پرسید و بوسیدش. فداش بشم که با این سن کمش نگران داداشش بود و منتظر برگشتنش. پسرکم دو سه ساعتی خوابید و وقتی بیدار شد بینی و چشمهای خوشگل ورم کرده بودن و امروز هم هنوز ورمشون باقیه. اما خدارو صدهزار مرتبه شکر که اتفاقی بدتر از این نیفتاد. همون دیروز به محض رسیدن به خونه بابارضا تمام میز و صندلیهارو جمع کزد و گذاشت توی تراس. و این شد درسی که بعد از این بیشتر از قبل مراقب باشیم. باز هم خدارو شکر 



[موضوع : وقایع مهم زندگی برسام کوچولو]
[ 28 شهريور 1395 ] [ 7:53 ] [ مهرناز ]

دیروز پنجشنبه  4 شهریور بود و جشن تولد من وبرسام عسلی بود. البته تولد برسام عسلی 19 مرداد بود اما بدلیل اینکه بابا رضا سرکار بود اونموقع جشن رو موکولش کردیم به اینهفته و همزمانش کردیم با جشن تولد اینجانب که پنج شهریور یعنی امروزه. خانواده خودم، خانواده بابارضا که از سه شنبه از بروجرد تشریف آوردن منزل ما، عمه سارا و همسر محترم، خاله مریم و بچه های گوگولیش و دایی میثم و خانواده محترم، مهمانان افتخاری جشن ما بودن. امشب به همشون یه حال اساسی دادیم و واسه شام پیتزا سفارش دادیم. مهمانان گرامیمون ساعت ده شب تشریف آوردن چون دایی امین با ماشین رفته بود بیرون و دیر برگشته بود خونه. هدیه جشن تولد هم بابایی صبح بهمراه عمه سارا رفته بودن زیتون و براشون ترامبولین یا همون جامپینگ خریده بودن. بقول رادین این تولد جشن تولد دوتاشون بود و هرکس به برسام میگفت تولدت مبارک، عشق مامانی رادین عسلی هم میگفت تولد منم هستبغل بخاطر همین امروز همه دیگه میدونستن که تولد رادین هم هست و به دوتاشون تبریک میگفتنآرام هدیه تولد اینجانب هم که واقعا یه سورپرایز عالی بود و بابارضا واقعا دستش درد نکنه. ***سرویس طلا*** اونم چه سروییییییییییییسی دهن همه باز موند از دیدنشآرامعینک رادین وبرسام از هدیه تولدشون که همون جامپینگ بود خیلی خوششون اومد و امروز صبح هم قبل از بیدار شدنشون بابایی براشون بادش کرد و چهار ساعت کامل گیر پمپ زدن و باد کردن جامپینگ بود. بقیه هدیه های تولد برسام عبارت بودش از یه دست بلوز شلوار از طرف خاله مریم برای برسام و رادین، یه بلوز از طرف خاله مهسا و خاله مهرنوش و بقیه هم هدیه نقدی بود. دست همگی درد نکنه. کیک تولد برسام عسلی هم مینیون بود و  واقعا خوشگل شده بودآرام اینم از دومین تولد رادین عسلی در عرض یکسالخندونک



[موضوع : تولد برسام نازنازی]
[ جمعه 5 شهريور 1395 ] [ 18:15 ] [ مهرناز ]

دیشب برای روز تولدت یک سبد ستاره چیده ام

تکه ای ازماه را و یک شاخه نیلوفر

تو متولد می شوی و من عاشق تر می شوم

تولدت مبارک

نفس مامان، برسام عسلی مامان، امروز روزیه که خداوند مهربون تو رو به من هدیه داد و چه زیبا روزیست برای من و برای همه ما. چقدر خوبه که تو مال منی و چقدر حس شیرینیه لمس بودنت. دوسال از بهترین سالهای عمرم رو با تو بهترینم سپری کردم و خدارو هر روز شکر کردم بخاطر تو گل زیبا که به من داده. چقدرررررررر رسیدن روز تولدت رو دوست دارم. چون بهم یادآوری میکنه که خداوند گل زیبایی رو در این روز بهم تقدیم کرد و من چقدر لذت میبرم از داشتنش. نه تنها من بلکه هر کس که توی نازنین رو میبینه عاشقت میشه و هرجا که بری شمع محفلی پسر زیباروی من. تولدت مبارک نفسهای پی در پی من



[موضوع : تولد برسام نازنازی]
[ سه شنبه 19 مرداد 1395 ] [ 7:54 ] [ مهرناز ]

برسام نازنین من هر روز که میگذره شیرینتر و خوردنی تر از قبل میشه و هرجا که میره همه آدمها دور و بر عاشقش میشن و التماسش میکنن که یه کم بره بغلشون و البته پسرکم بغل هرکسی نمیره و کلا خیلیییییییی باکلاسه عشق مامانیآرام برسام مهربون من خیلی ناز و دوست داشتنی و خوش قلبه. وقتی توی خونه نشستیم دور تا دور خونه راه میره و هرکس از اعضای خانواده نشسته باشه بوسش میکنهبوس از اون بوسهای آبدار و شیرینش که هیچ حسی بهتر از این تو دنیا نیست. داداش رادینش رو خیلی دوست داره و جدیدا هم یاد گرفته که بجز ددیش (رادین) بهش میگه دِدااااااااشیآرام ای قربون این حرف زدن شیرینت عسلکممحبت پسرکم به پستونکش (مَمَه) و شیر خیلی علاقه داره و تا خوابش میگیره بهم میگه مَمَه، تَ، ششششیآرام یعنی پستونکمو بده ببرم توی تخت و برام شیر بیارخندونک قربونش بشم من که با این سه تا کلمه یه دنیا مفهمو بهم میرسونهآرام اگرم پستونکش طبق معمول در دسترس نباشه و مجبور باشم بگردم دنبالش خودشم با چشمهایی نگران همراه من دنبالش میگرده و وقتی پیداش میکنم و بهش نشونش میدم از ته دل میخنده و میگه ایناااااااااشخندونکزیبا قربونش برم که توی این حالت انقدر بامزس که ادم باید درسته بخورتشمحبت هنوز هم به دستشویی بزرگش میگه گگگگگوشت و انقدرم اینو بامزه و شیرین و با حرکات بامزه لب نمیگه که هممون رو به خنده وامیداره و اون لبای خوشگلشو غرق بوسه میکنیم. هر چی هم میخوام یادش بدم که چیز دیگه بگه بازم کار خودشو میکنه و میگه گگگگگگوشتخندونک هیچکس هم جرات نداره از دستش بره دستشویی سریع شلوار یا شورتشو درمیاره و میگه جیشششششش گگگگگگگوشتخنده مخصوصا وقتی داداش رادین عسلیش میخواد بره دستشویی برسام بلااستثنا پشت سرش میره دستشویی. رادین رو خیلی دوست داره و البته با  همدیگه هم زیاد دعوا میکنن. ولی داداش رادین در مقابل بچه های دیگه علی الخصوص آتیلای یاغی خیلی خوب از برسام محافظت میکنه و خودشو سپر داداش کوچیکش میکنه تا آسیبی بهش نرسه و من و بابایی از این کار رادین واقعا لذت میبریم که با این سن کمش اینطور از داداشش دفاع میکنهزیبا ماه قبل رادین رو چند روزی بردیم مرکز مطالعه و خلاقیت. برسام عسلی بهمراه خودم و یامامان جون مهین چند دفعه ای اومد دنبال رادین و خیلی حااااال میکرد. به محض اینکه پاشو میذاشت اونجا شروع میکرد بازی کردن و رفتن توی استخر توپ و الاکلنگ و .... خیلی بیشتر از رادین خوشش امده بود از اون محیط. رادین رو باید به زور میبردیم اما تا به رادین میگفتیم بیا بریم برسام میگفت مَن و موقعی هم که برسام می اومد اونجا و مشغول بازی میشد همه کادر مربیگری و مدیریت موسسه به صف می ایستادن به تماشای برسام و همشون میگفتن این گوگولی رو بده به من. خلاصه همه یه دل نه صد دل عاشق پسرکای خوشگلم شده بودن. راستی برسام عسلی الان یک ماهی هست که شبها هم جیششو نگه میداره و پوشک شبش رو خیس نمیکنه و صبح بعد از بیدار شدن میره دستشویی. و این خیلی عالیه که پسرک باهوشم قبل از دوسالگی و بدون هیچ تلاشی از طرف من احتیاجش به پوشک کردن تمام شده. چند روز پیش برای اولین بار رفتیم رستوران میکا و به محض ورود همه پرسنل میکا عاشق پسرکای شیرینم شدن و خودشون رو هلاک کردن که ازشون عکس بگیرن و اونا هم نذاشتن که البته این از باکلاسی بیش از حد پسرکام ناشی میشهزیبا برسام رو همینطور توی دستشون تاب میدادن و برسام هم بیتابی میکرد و میخواست بیا بغلم. اما بالاخره تسلیم شد و در انتها مدیررستوران رو بوس کرد و تا خود خونه به من و باباییش هی میگفت عموووووبوس یعنی عمو رو بوس کردمخندونک دقیقا موقع گفتن کلمه بوس لباش رو عین همین صورتک غنچه میکرد و من و بابابی کلی باهاش حال کردیم. الان هم همه پرسنل میکا همچنان در کف هستن و طبق چتهای متعدد با مهماندار رستوران خانم سودانی ایشون اظهار دلتنگی خودشون و کلیه پرسنل رو اعلام کردن و ازمون خواستن که بازهم تشریف ببریم رستورانخندونک و گویا مدیر رستوران هم که آقا برسام یه ماچ آبدارش کرده بود اون ماچ خیلی به مذاقش خوش اومده و دلش حسابی برای برسامی تنگ شده و ازمون خواست دوباره بریم پیششون. پسرکام هرجا برن شمع محفلن. فداشون بشم من الهی. 



[موضوع : وقایع مهم زندگی برسام کوچولو]
[ 17 مرداد 1395 ] [ 8:05 ] [ مهرناز ]

برسام عزیز و شیرین ما استعداد خاصی در دلبری کردن از همه داره. طوریکه هممممممه کسایی که بار اول هم برسام رو میبینن عاشقش میشن و بدجوری شیفته پسرک زیباروی من میشن. این وسط خاله مهسا بدرقم با دلبری کردنهای برسام دل از کفش میره و با گفتن " اینطور واسه من دلبری نکن" برسام رو ترغیب میکنه به بیشتر دلبری کردن و برسام هم با انواع ناز و کرشمه و پشت چشم نازک کردن دلش رو میبرهخندونک برسام بدجوری به مامان جون و باباجونش وابستس و همیشه پشت سر مامان مهربونم همه جا میبره و فقط کافیه ببینه مامان جون داره میره جایی یا اتاقی یا توی حیاط، اونوقت کندن برسام از بغل مامان جون فاجعس و البته مامان جون هم چون عاشق برسامه اونو با خودش همه جا میبره. پسرک نازم همه عاشقتیمبوسمحبت



[موضوع : شیرین بازیهای برسام]
[ يکشنبه 30 خرداد 1395 ] [ 12:29 ] [ مهرناز ]

پسر خوشگلم به راحتی هرچه تمامتر و بدون نیاز به کمک و زور زدن و تقلای من، خودش رو از پوشک گرفت و الان یک ماه و نیم هست که دیگه کاملا بدون پوشک توی خونه میگرده و بیرون میره و فقط موقع خواب اونم خواب شب (چون مدتش طولانیه)، پوشکش میکنمآرام باورم نمیشه که یه بچه در سن یکسال و نه ماهگی و بدون نیاز به کمک کسی خودشو از پوشک بگیره. حتی قبل از شیر گرفته شدنش و قبل از رسیدن به دوسالگی پسرکم به این مرحله از تکامل رسید و این باعث میشه هر روز به هوش و نبوغش بیشتر از قبل پی ببرم. البته ناگفته نمونه که وجود داداش بزرگترش رادین عزیزم در این بین نقش پررنگ و البته اصلی رو داشت چون برسام با دیدن دستشویی رفتن رادین و هربار با رفتن رادین به دستشویی، با زبون اشاره و گفتن جیش بهمون میفهموند که پوشکش رو دربیاریم و این وسط خیلی هم مصر بود و اینطور شد که به یکباره از پوشک گرفته شد و چقدر خوشحالم از این بابت که سختی از پوشک گرفتنش رو ندارم. چون از پوشک گرفته شدن مرحله سخت و البته مهمی در زندگی هر طفلیه. خدایا شکرت بابت بچه های باهوش و دوست داشتنیمبوسمحبت



[موضوع : وقایع مهم زندگی برسام کوچولو]
[ يکشنبه 30 خرداد 1395 ] [ 12:25 ] [ مهرناز ]

برسام خوشگل من الان یکسال و نه ماهگیش رو طی میکنه و هر روز شیرینتر از روز قبل میشه. هرکس که برسام رو میبینه عاشقش میشه و نمیتونه چشم ازش برداره. همه اعضای خانواده من و بابایی عاشق برسام و رادینن و حسابی باهاشون حال میکنن. اینروزها برسام هر کلمه ای رو که بهش بگی میتونه ادا کنه و به شیرینی هرچه تمامتر اینکارو میکنه. دیروز هم مامان جون بهش گفت خرگوش و برسام بلافاصله گفت گاگوشبوس انقدر خوشگل و ناز کلمات رو بیان میکنه که آدم دلش میخواد درسته قورتش بدهآرام برسام داداش رادینشو خیلی دوست داره و گاهی که توی دعواهای بچگونه رادینو چنگ میزنه یا موهاشو میکشه بعد بلافاصله بوسش میکنه. رادین مهربونم اما در جواب وحشی بازیهای برسامخندونک فقط بوسش میکنه و نازش میکنهبوس رادین داداش برسامو خیلی دوست داره و دلش نمیاد که داداششو اذیت کنه یا بزنتش. وقتی برسام چنگش میزنه رادین خوشگلم میگه مامان برسام چنگم گرفتآرام و من عاشق این حرف زدنشم. از دیروز تا حالا باباجون برسام که الان 5 روزیه از بروجرد اومده برای برسام یه فیلمی میزاره که دوتا مرد آفریقایی توش هستن و یکیشون با دست میزنه توی کله کچل اون یکی و برسام عاشق این فیلم شده و وقتی دلش میخواد که فیلمو ببینه میره جلوی باباجونش می ایسته و با دست میزنه توی سر خودشخنده و به زیبایی هرچه تمامتر منظور خودشو میرسونه و ما غش میکنیم از خندهخندونک 

دیکشنری برسام کوچولو:

بابا و مامان و تمام افراد نزدیک خانواده رو با لفظ مامان و بابا خطاب میکنهخندونک

ددیش: داداش رادینبوس

گاگوش: خرگوش

گا: پارکعینک

نانای (البته بهمراه بالا بردن دست و تکون دادنش بصورت رقصیدن که همه ما عاشق این حرکتشیم): کارتونای موزیکال یا ترانه برای رقصیدنخندونک

ده تا:  معنی همون ده تا رو میده و وقتی میخواد شیر بخوره یا چیزی رو به میزان زیاد میخواد میگه ده تاآرام

ششششی: شیر (جدیدا عاشق شیر خوردن شده برخلاف قبلا که بزور و فقط توی خواب باید بهش شیر میدادیم الان تا میبرمش بخوابه میگه شششششششی ده تاخندونک)

هَش: هشت (چند روز پیش خاله مهسا داشت براش از یک میشمرد وقتی رسید به هفت درکمال تعجب و ناباوری و شاخ درآوردن ما از هوش این بچه، برسام بلافاصله گفت هَشتعجب)

یَیاط: همون حیاطه که البته الان دوماهی هست این کلمه رو میگه و وقتی میریم خونه باباجون مسیح میدوه سمت در حیاط و میگه یَیاط یَیاط داداش رادینم مثه برسام میگه یَیاط یَیاط و با هم میدون سمت در. 

تااااا: بمعنی تاب (وقتی میره توی یَیاط و میخواد تاب بازی کنه)

ازین: وقتی خونه مامان جون از یخچال بهش آب میدم و اون ترجیح میده از کلمن آب بخوره اشاره میکنه به کلمن و میگه ازینآرام

کلمه بله رو هم تازه یاد گرفته و در جواب این سوال که ازش میپرسیم برسام منو دوست داری؟ میگه بَلهآرامانقدرم خوشگل و ناز میگه که آدم دلش میخواد بخورتش. قبلا در جواب این سوال میگفت نههههه و هممون میخندیم. خاله مهسا هم وقنی دید دیگه میگه بله گفت من خوشم میومد وقتی ازش میپرسیدم منو دوست داری میگفت نهغمگین ولی با بله گفتنش هم کلی حال میکنهچشمک

گوشت: این کلمه رو خیلی قشششششنگ ادا میکنه و اولین بار که برای پیف کردن رفت دستشویی و دیگه نیازی به پوشک نداشت تا پیف خودشو دید با یه حالت قشنگ و با انگشت اشارش اشاره کرد به دستشویی خودش و گفت گوشششششت و کلی خندیدم و هنوزم هر روز که نیاز به دستشویی رفتن داره دست میزنه به پشتش و میگه گوشت و هممونم کلی میخندیمخنده

 کلمات این، آب و کلماتی از این قسم. صدای حیوانات روهم به قشنگی درمیاره. صدای خروس که میگه قوقوووووووخندونکصدای ببعی، صدای گاو، پیشی و هاپو و جوجه. و ادای آروغ زدنم درمیاره و ما کلی بهش میخندیم.خندونک

خلاصه اینکه پسرک شیرینم همه عاشقتن.  

پ.ن: چند روز پیش هم که نمایشگاه مادر و کودک بود و دایی امین غرفه داشت تو وداداش رادین برده بودم و هرکس از جفتتون رد میشد براتون غش و ضعف میکرد. دایی امین میگفت برسام و رادین رونق غرفه منن. وقتی آوردیشون مشتریام زیاد شدن میگفت این وروجکا واسه جذب مشتری عالینآرامیه خانمی هم که مال غرفه روبرو بود براتون کلی غش و ضعف کرد و اومد بهم تبریک گفت بابت داشتن شما دوتا گل خوشگل. از غرفه دایی امین هم براتون دوتا اسباب بازی خوشگل خریدم یکی ماهیگیری و اون یکی مینیون که عاشقشونید. 



[موضوع : حرف زدن برسام کوچولو]
[ سه شنبه 4 خرداد 1395 ] [ 8:38 ] [ مهرناز ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 9 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

برسام عزیز من ۱۹مرداد۹۳ قدم به روی چشمهامون گذاشت و به زندگی سه نفره ما رنگ و بویی تازه بخشید. رادین عزیزم و برسام نازنینم دو گل زیبای زندگی ما هستند. برسام نامی ایرانی و برگرفته از شاهنامه و به معنی قوی تر از آتش می باشد.
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 5
بازدید دیروز : 97
بازدید هفته گذشته : 224
کل بازدید : 37322