X
برسام مهربان من
قالب وبلاگ

وَإِن يَكَادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصَارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ وَيَقُولُونَ إِنَّهُ لَمَجْنُونٌ  وَمَا هُوَ إِلَّا ذِكْرٌ لِّلْعَالَمِينَ



[موضوع : ]
[ شنبه 9 اسفند 1393 ] [ 9:14 ] [ مهرناز ]

دیروز پنجشنبه  4 شهریور بود و جشن تولد من وبرسام عسلی بود. البته تولد برسام عسلی 19 مرداد بود اما بدلیل اینکه بابا رضا سرکار بود اونموقع جشن رو موکولش کردیم به اینهفته و همزمانش کردیم با جشن تولد اینجانب که پنج شهریور یعنی امروزه. خانواده خودم، خانواده بابارضا که از سه شنبه از بروجرد تشریف آوردن منزل ما، عمه سارا و همسر محترم، خاله مریم و بچه های گوگولیش و دایی میثم و خانواده محترم، مهمانان افتخاری جشن ما بودن. امشب به همشون یه حال اساسی دادیم و واسه شام پیتزا سفارش دادیم. مهمانان گرامیمون ساعت ده شب تشریف آوردن چون دایی امین با ماشین رفته بود بیرون و دیر برگشته بود خونه. هدیه جشن تولد هم بابایی صبح بهمراه عمه سارا رفته بودن زیتون و براشون ترامبولین یا همون جامپینگ خریده بودن. بقول رادین این تولد جشن تولد دوتاشون بود و هرکس به برسام میگفت تولدت مبارک، عشق مامانی رادین عسلی هم میگفت تولد منم هستبغل بخاطر همین امروز همه دیگه میدونستن که تولد رادین هم هست و به دوتاشون تبریک میگفتنآرام هدیه تولد اینجانب هم که واقعا یه سورپرایز عالی بود و بابارضا واقعا دستش درد نکنه. ***سرویس طلا*** اونم چه سروییییییییییییسی دهن همه باز موند از دیدنشآرامعینک رادین وبرسام از هدیه تولدشون که همون جامپینگ بود خیلی خوششون اومد و امروز صبح هم قبل از بیدار شدنشون بابایی براشون بادش کرد و چهار ساعت کامل گیر پمپ زدن و باد کردن جامپینگ بود. بقیه هدیه های تولد برسام عبارت بودش از یه دست بلوز شلوار از طرف خاله مریم برای برسام و رادین، یه بلوز از طرف خاله مهسا و خاله مهرنوش و بقیه هم هدیه نقدی بود. دست همگی درد نکنه. کیک تولد برسام عسلی هم مینیون بود و  واقعا خوشگل شده بودآرام اینم از دومین تولد رادین عسلی در عرض یکسالخندونک



[موضوع : تولد برسام نازنازی]
[ جمعه 5 شهريور 1395 ] [ 18:15 ] [ مهرناز ]

دیشب برای روز تولدت یک سبد ستاره چیده ام

تکه ای ازماه را و یک شاخه نیلوفر

تو متولد می شوی و من عاشق تر می شوم

تولدت مبارک

نفس مامان، برسام عسلی مامان، امروز روزیه که خداوند مهربون تو رو به من هدیه داد و چه زیبا روزیست برای من و برای همه ما. چقدر خوبه که تو مال منی و چقدر حس شیرینیه لمس بودنت. دوسال از بهترین سالهای عمرم رو با تو بهترینم سپری کردم و خدارو هر روز شکر کردم بخاطر تو گل زیبا که به من داده. چقدرررررررر رسیدن روز تولدت رو دوست دارم. چون بهم یادآوری میکنه که خداوند گل زیبایی رو در این روز بهم تقدیم کرد و من چقدر لذت میبرم از داشتنش. نه تنها من بلکه هر کس که توی نازنین رو میبینه عاشقت میشه و هرجا که بری شمع محفلی پسر زیباروی من. تولدت مبارک نفسهای پی در پی من



[موضوع : تولد برسام نازنازی]
[ سه شنبه 19 مرداد 1395 ] [ 7:54 ] [ مهرناز ]

برسام نازنین من هر روز که میگذره شیرینتر و خوردنی تر از قبل میشه و هرجا که میره همه آدمها دور و بر عاشقش میشن و التماسش میکنن که یه کم بره بغلشون و البته پسرکم بغل هرکسی نمیره و کلا خیلیییییییی باکلاسه عشق مامانیآرام برسام مهربون من خیلی ناز و دوست داشتنی و خوش قلبه. وقتی توی خونه نشستیم دور تا دور خونه راه میره و هرکس از اعضای خانواده نشسته باشه بوسش میکنهبوس از اون بوسهای آبدار و شیرینش که هیچ حسی بهتر از این تو دنیا نیست. داداش رادینش رو خیلی دوست داره و جدیدا هم یاد گرفته که بجز ددیش (رادین) بهش میگه دِدااااااااشیآرام ای قربون این حرف زدن شیرینت عسلکممحبت پسرکم به پستونکش (مَمَه) و شیر خیلی علاقه داره و تا خوابش میگیره بهم میگه مَمَه، تَ، ششششیآرام یعنی پستونکمو بده ببرم توی تخت و برام شیر بیارخندونک قربونش بشم من که با این سه تا کلمه یه دنیا مفهمو بهم میرسونهآرام اگرم پستونکش طبق معمول در دسترس نباشه و مجبور باشم بگردم دنبالش خودشم با چشمهایی نگران همراه من دنبالش میگرده و وقتی پیداش میکنم و بهش نشونش میدم از ته دل میخنده و میگه ایناااااااااشخندونکزیبا قربونش برم که توی این حالت انقدر بامزس که ادم باید درسته بخورتشمحبت هنوز هم به دستشویی بزرگش میگه گگگگگوشت و انقدرم اینو بامزه و شیرین و با حرکات بامزه لب نمیگه که هممون رو به خنده وامیداره و اون لبای خوشگلشو غرق بوسه میکنیم. هر چی هم میخوام یادش بدم که چیز دیگه بگه بازم کار خودشو میکنه و میگه گگگگگگوشتخندونک هیچکس هم جرات نداره از دستش بره دستشویی سریع شلوار یا شورتشو درمیاره و میگه جیشششششش گگگگگگگوشتخنده مخصوصا وقتی داداش رادین عسلیش میخواد بره دستشویی برسام بلااستثنا پشت سرش میره دستشویی. رادین رو خیلی دوست داره و البته با  همدیگه هم زیاد دعوا میکنن. ولی داداش رادین در مقابل بچه های دیگه علی الخصوص آتیلای یاغی خیلی خوب از برسام محافظت میکنه و خودشو سپر داداش کوچیکش میکنه تا آسیبی بهش نرسه و من و بابایی از این کار رادین واقعا لذت میبریم که با این سن کمش اینطور از داداشش دفاع میکنهزیبا ماه قبل رادین رو چند روزی بردیم مرکز مطالعه و خلاقیت. برسام عسلی بهمراه خودم و یامامان جون مهین چند دفعه ای اومد دنبال رادین و خیلی حااااال میکرد. به محض اینکه پاشو میذاشت اونجا شروع میکرد بازی کردن و رفتن توی استخر توپ و الاکلنگ و .... خیلی بیشتر از رادین خوشش امده بود از اون محیط. رادین رو باید به زور میبردیم اما تا به رادین میگفتیم بیا بریم برسام میگفت مَن و موقعی هم که برسام می اومد اونجا و مشغول بازی میشد همه کادر مربیگری و مدیریت موسسه به صف می ایستادن به تماشای برسام و همشون میگفتن این گوگولی رو بده به من. خلاصه همه یه دل نه صد دل عاشق پسرکای خوشگلم شده بودن. راستی برسام عسلی الان یک ماهی هست که شبها هم جیششو نگه میداره و پوشک شبش رو خیس نمیکنه و صبح بعد از بیدار شدن میره دستشویی. و این خیلی عالیه که پسرک باهوشم قبل از دوسالگی و بدون هیچ تلاشی از طرف من احتیاجش به پوشک کردن تمام شده. چند روز پیش برای اولین بار رفتیم رستوران میکا و به محض ورود همه پرسنل میکا عاشق پسرکای شیرینم شدن و خودشون رو هلاک کردن که ازشون عکس بگیرن و اونا هم نذاشتن که البته این از باکلاسی بیش از حد پسرکام ناشی میشهزیبا برسام رو همینطور توی دستشون تاب میدادن و برسام هم بیتابی میکرد و میخواست بیا بغلم. اما بالاخره تسلیم شد و در انتها مدیررستوران رو بوس کرد و تا خود خونه به من و باباییش هی میگفت عموووووبوس یعنی عمو رو بوس کردمخندونک دقیقا موقع گفتن کلمه بوس لباش رو عین همین صورتک غنچه میکرد و من و بابابی کلی باهاش حال کردیم. الان هم همه پرسنل میکا همچنان در کف هستن و طبق چتهای متعدد با مهماندار رستوران خانم سودانی ایشون اظهار دلتنگی خودشون و کلیه پرسنل رو اعلام کردن و ازمون خواستن که بازهم تشریف ببریم رستورانخندونک و گویا مدیر رستوران هم که آقا برسام یه ماچ آبدارش کرده بود اون ماچ خیلی به مذاقش خوش اومده و دلش حسابی برای برسامی تنگ شده و ازمون خواست دوباره بریم پیششون. پسرکام هرجا برن شمع محفلن. فداشون بشم من الهی. 



[موضوع : وقایع مهم زندگی برسام کوچولو]
[ 17 مرداد 1395 ] [ 8:05 ] [ مهرناز ]

برسام عزیز و شیرین ما استعداد خاصی در دلبری کردن از همه داره. طوریکه هممممممه کسایی که بار اول هم برسام رو میبینن عاشقش میشن و بدجوری شیفته پسرک زیباروی من میشن. این وسط خاله مهسا بدرقم با دلبری کردنهای برسام دل از کفش میره و با گفتن " اینطور واسه من دلبری نکن" برسام رو ترغیب میکنه به بیشتر دلبری کردن و برسام هم با انواع ناز و کرشمه و پشت چشم نازک کردن دلش رو میبرهخندونک برسام بدجوری به مامان جون و باباجونش وابستس و همیشه پشت سر مامان مهربونم همه جا میبره و فقط کافیه ببینه مامان جون داره میره جایی یا اتاقی یا توی حیاط، اونوقت کندن برسام از بغل مامان جون فاجعس و البته مامان جون هم چون عاشق برسامه اونو با خودش همه جا میبره. پسرک نازم همه عاشقتیمبوسمحبت



[موضوع : شیرین بازیهای برسام]
[ يکشنبه 30 خرداد 1395 ] [ 12:29 ] [ مهرناز ]

پسر خوشگلم به راحتی هرچه تمامتر و بدون نیاز به کمک و زور زدن و تقلای من، خودش رو از پوشک گرفت و الان یک ماه و نیم هست که دیگه کاملا بدون پوشک توی خونه میگرده و بیرون میره و فقط موقع خواب اونم خواب شب (چون مدتش طولانیه)، پوشکش میکنمآرام باورم نمیشه که یه بچه در سن یکسال و نه ماهگی و بدون نیاز به کمک کسی خودشو از پوشک بگیره. حتی قبل از شیر گرفته شدنش و قبل از رسیدن به دوسالگی پسرکم به این مرحله از تکامل رسید و این باعث میشه هر روز به هوش و نبوغش بیشتر از قبل پی ببرم. البته ناگفته نمونه که وجود داداش بزرگترش رادین عزیزم در این بین نقش پررنگ و البته اصلی رو داشت چون برسام با دیدن دستشویی رفتن رادین و هربار با رفتن رادین به دستشویی، با زبون اشاره و گفتن جیش بهمون میفهموند که پوشکش رو دربیاریم و این وسط خیلی هم مصر بود و اینطور شد که به یکباره از پوشک گرفته شد و چقدر خوشحالم از این بابت که سختی از پوشک گرفتنش رو ندارم. چون از پوشک گرفته شدن مرحله سخت و البته مهمی در زندگی هر طفلیه. خدایا شکرت بابت بچه های باهوش و دوست داشتنیمبوسمحبت



[موضوع : وقایع مهم زندگی برسام کوچولو]
[ يکشنبه 30 خرداد 1395 ] [ 12:25 ] [ مهرناز ]

برسام خوشگل من الان یکسال و نه ماهگیش رو طی میکنه و هر روز شیرینتر از روز قبل میشه. هرکس که برسام رو میبینه عاشقش میشه و نمیتونه چشم ازش برداره. همه اعضای خانواده من و بابایی عاشق برسام و رادینن و حسابی باهاشون حال میکنن. اینروزها برسام هر کلمه ای رو که بهش بگی میتونه ادا کنه و به شیرینی هرچه تمامتر اینکارو میکنه. دیروز هم مامان جون بهش گفت خرگوش و برسام بلافاصله گفت گاگوشبوس انقدر خوشگل و ناز کلمات رو بیان میکنه که آدم دلش میخواد درسته قورتش بدهآرام برسام داداش رادینشو خیلی دوست داره و گاهی که توی دعواهای بچگونه رادینو چنگ میزنه یا موهاشو میکشه بعد بلافاصله بوسش میکنه. رادین مهربونم اما در جواب وحشی بازیهای برسامخندونک فقط بوسش میکنه و نازش میکنهبوس رادین داداش برسامو خیلی دوست داره و دلش نمیاد که داداششو اذیت کنه یا بزنتش. وقتی برسام چنگش میزنه رادین خوشگلم میگه مامان برسام چنگم گرفتآرام و من عاشق این حرف زدنشم. از دیروز تا حالا باباجون برسام که الان 5 روزیه از بروجرد اومده برای برسام یه فیلمی میزاره که دوتا مرد آفریقایی توش هستن و یکیشون با دست میزنه توی کله کچل اون یکی و برسام عاشق این فیلم شده و وقتی دلش میخواد که فیلمو ببینه میره جلوی باباجونش می ایسته و با دست میزنه توی سر خودشخنده و به زیبایی هرچه تمامتر منظور خودشو میرسونه و ما غش میکنیم از خندهخندونک 

دیکشنری برسام کوچولو:

بابا و مامان و تمام افراد نزدیک خانواده رو با لفظ مامان و بابا خطاب میکنهخندونک

ددیش: داداش رادینبوس

گاگوش: خرگوش

گا: پارکعینک

نانای (البته بهمراه بالا بردن دست و تکون دادنش بصورت رقصیدن که همه ما عاشق این حرکتشیم): کارتونای موزیکال یا ترانه برای رقصیدنخندونک

ده تا:  معنی همون ده تا رو میده و وقتی میخواد شیر بخوره یا چیزی رو به میزان زیاد میخواد میگه ده تاآرام

ششششی: شیر (جدیدا عاشق شیر خوردن شده برخلاف قبلا که بزور و فقط توی خواب باید بهش شیر میدادیم الان تا میبرمش بخوابه میگه شششششششی ده تاخندونک)

هَش: هشت (چند روز پیش خاله مهسا داشت براش از یک میشمرد وقتی رسید به هفت درکمال تعجب و ناباوری و شاخ درآوردن ما از هوش این بچه، برسام بلافاصله گفت هَشتعجب)

یَیاط: همون حیاطه که البته الان دوماهی هست این کلمه رو میگه و وقتی میریم خونه باباجون مسیح میدوه سمت در حیاط و میگه یَیاط یَیاط داداش رادینم مثه برسام میگه یَیاط یَیاط و با هم میدون سمت در. 

تااااا: بمعنی تاب (وقتی میره توی یَیاط و میخواد تاب بازی کنه)

ازین: وقتی خونه مامان جون از یخچال بهش آب میدم و اون ترجیح میده از کلمن آب بخوره اشاره میکنه به کلمن و میگه ازینآرام

کلمه بله رو هم تازه یاد گرفته و در جواب این سوال که ازش میپرسیم برسام منو دوست داری؟ میگه بَلهآرامانقدرم خوشگل و ناز میگه که آدم دلش میخواد بخورتش. قبلا در جواب این سوال میگفت نههههه و هممون میخندیم. خاله مهسا هم وقنی دید دیگه میگه بله گفت من خوشم میومد وقتی ازش میپرسیدم منو دوست داری میگفت نهغمگین ولی با بله گفتنش هم کلی حال میکنهچشمک

گوشت: این کلمه رو خیلی قشششششنگ ادا میکنه و اولین بار که برای پیف کردن رفت دستشویی و دیگه نیازی به پوشک نداشت تا پیف خودشو دید با یه حالت قشنگ و با انگشت اشارش اشاره کرد به دستشویی خودش و گفت گوشششششت و کلی خندیدم و هنوزم هر روز که نیاز به دستشویی رفتن داره دست میزنه به پشتش و میگه گوشت و هممونم کلی میخندیمخنده

 کلمات این، آب و کلماتی از این قسم. صدای حیوانات روهم به قشنگی درمیاره. صدای خروس که میگه قوقوووووووخندونکصدای ببعی، صدای گاو، پیشی و هاپو و جوجه. و ادای آروغ زدنم درمیاره و ما کلی بهش میخندیم.خندونک

خلاصه اینکه پسرک شیرینم همه عاشقتن.  

پ.ن: چند روز پیش هم که نمایشگاه مادر و کودک بود و دایی امین غرفه داشت تو وداداش رادین برده بودم و هرکس از جفتتون رد میشد براتون غش و ضعف میکرد. دایی امین میگفت برسام و رادین رونق غرفه منن. وقتی آوردیشون مشتریام زیاد شدن میگفت این وروجکا واسه جذب مشتری عالینآرامیه خانمی هم که مال غرفه روبرو بود براتون کلی غش و ضعف کرد و اومد بهم تبریک گفت بابت داشتن شما دوتا گل خوشگل. از غرفه دایی امین هم براتون دوتا اسباب بازی خوشگل خریدم یکی ماهیگیری و اون یکی مینیون که عاشقشونید. 



[موضوع : حرف زدن برسام کوچولو]
[ سه شنبه 4 خرداد 1395 ] [ 8:38 ] [ مهرناز ]

امسال عید نوروز برای ما با رفتن به بروجرد شروع شد. سال تحویل ساعت هشت صبح بود و برسام و رادین  عسل در خواب ناز بودن. من و بابا رضا اما زودتر بیدار شدیم و وسایلمون رو جمع و جور کردیم و موقع تحویل سال رفتیم بالای سر پسرکای خوشگلمون تا سال نو رو با دیدن روی ماهشون آغاز کنیم. بعد هم بچه ها رو توی خواب بلند کردیم و رفیتم در خونه عمه سارا که عمه سارا و عمو امین رو هم سوار کنیم و عازم سفر به بروجرد بشیم. بچه ها که بمحض بلند کردنشون از رختخواب بیدار شدن. بعد از اینکه عمه اینارو سوار کردیم به پیشنهاد من و برای عید مبارکی و دست بوسی قبل از عزیمت به بروجرد رفتیم خونه مامان جون مهین. اونجا هم همه بیدار بودن و سفره هفت سین چیده شده و بوی سال نو توی خونه پیچیده بود. امسال اولین سالی بود که من هفت سین نچیدم و دلیلش هم سفر به بروجرد بود. خونه مامان جون کمی نشستیم و بابایی هم رفت کمی خرید کرد برای بین راه که سرگرم بشیم با خوراکیها. حدود ساعت بیست دقیقه به ده راه افتادیم. برسام و رادین توی مسیر عالی بودن و برسام بیشتر راه رو خواب بود. اما رادین زیاد نخوابید همیشه در راه رفتن به بروجرد رادینک نازم از ذوق رسیدن به خونه باباجونش نمیخوابه و کلا توی راه نیمساعت خوابید. حدودای ساعت سه نیم-چهار رسیدیم. عمو محمود اینا هم از ماهشهر رفته بودن بروجرد و اونا زودتر از ما رفته بودن. ما یکشنبه یکم فروردین رفتیم و عمو اینا جمعه رفته بودن بروجرد. همه منتظر ما بودن برای صرف ناهار. ناهار ماهی دریای ماهشهر بود. ما تا روز سه شنبه موندیم و بعدش عازم اهواز شدیم. روز پنجشنبه 5ام فروردین هم جشن تولد رادین عسل بود و برسام کلی حال کرد و شیطنت کرد و بازی کرد و از طرف خاله مریم یه تفنگ خوشگل موزیکال هدیه گرفت. روز هفتم فروردین هم که بابا رضا رفت سرکار و ما سه تایی مهمان خونه مامانجون شدیم. خاله مریم اینا هم که اونجا بودن و برسام و رادین حسابی سرگرم بودن. چند جا هم عید دیدنی رفتیم و برسام و رادین حسابی عیدی گیرشون اومدزیبا مامان مهرنازم که کل عید نوروز رو نرفت سرکار و در خدمت آقا برسام کوچولو و آقا رادین نازنازی بود. این بود شرح تعطیلات عید برسام نانازیآرام



[موضوع : وقایع مهم زندگی برسام کوچولو]
[ جمعه 20 فروردين 1395 ] [ 9:04 ] [ مهرناز ]

برسام ناز من یک سال و نیمه شد و بالاخره زمان زدن واکسن وحشتناک یکسال و نیمگی هم رسید. از یه طرف خوشحالم چون تا شش سالگی واکسن دیگه ای نداره و در حال حاضر این آخرین واکسن پسرمه و از طرفی هم تمام این مدت نگرانی همین واکسنو داشتم. نوزدهم روز دوشنبه بود و از رییسم مرخصی ساعتی گرفتم تا خودم هم همراه پسرم باشم توی لحظات سخت و دردناک واکسن زدن. خیلی ناراحت بودم اما بابا رضا مدام دلداریم میداد و میگفت ناراحتی نداره که برای سلامتی خودش خوبه. خلاصه رفتم خونه و بهمراه بابایی رفتیم مرکز بهداشت. رادین عسلک هم موند خونه پیش مامان جون و بابا جونش. وقتی که ما رفتیم پسرکم خواب بود. برسامم خواب بود اما وقتی بلندش کردم که ببرمش بیدار شد و توی ماشین لباساشو عوض کردم. مامان جون مهین هم از قبل رفته بود مرکز بهداشت و اونجا دیدیمش. وقتیکه موقع زدن واکسن رسید برسام دادم بغل مامان جون و بابا رضا هم پیششون بود و خودم فرار کردم و اونقدری دور شدم که صدای گریه پسرمو نشنوم و همینطور زیر لب دعا میکردم که پسرکم درد نکشه و کم اذیت بشه. رادین برای واکسن هاش خیلی کم اذیت میشد و در واقع خوش واکسن بود. دعا میکردم برسام هم همینطور باشه هرچند تجربه واکسنهای قبلی خلاف اینو ثابت کرده بودغمگین خلاصه همینطور که داشتم قدم میزدم و دعا میکردم و بغض راه گلومو بسته بود دیدم برسام بغل بابایی اومدن پیشم و چهره اش اصلا نشون نمیداد که واکسن زده باشهسکوت گفتم چی شد؟ نزد؟ گفت نه. واکسن نداشتن. اعصابم کلی خورد شدشاکیآخه میخواستم همین امروز خلاص بشم از فکر و خیال واکسن. مسئول واکسنها گفته بود یه واکسن برامون مونده که پنج نفره است و اگه بازش کنم باید بقیشو بریزم. چون بهداشت دیگه آخرای ساعت کاریش بود و مطمئنا کسی دیگه برای واکسن نمیومد. هرچند اینا همش بهانشون بود و به گفته یکی دیگشون که آشنای مامان جون هم بود این خانمه از صبح به هرکس که برای تزریق واکسن اومده بود همینو گفته بود و براشون واکسن نزده بودشیطان بهمون گفتن برید درمانگاه شرکت نفت اونجا براتون میزنن. رفتیم اونجا اما اونجا هم قبول نکردن بزنن. قرار شد پنجشنبه که خودمم خونه ام و نیازی به گرفتن مرخصی نیست ببریمش و براش بزنیم. اما بعدا یادمون افتاد پنجشنبه 22 بهمنه و تعطیل رسمیهغمگین بالاخره روز شنبه 24 ام مامان جون و خاله مهسا برسامو بردن مرکز بهداشت. من که سرکار بودم و بابا رضا هم چهارده روز کاریش شروع شده بود و اونم نبودش. از طرفی ناراحت بودم که خودم توی این لحظات سخت کنارش نبودم و از طرفیهم نمیشد بیشتر از این کشش بدیم چون واکسنش دیر میشد و خیالم هم راحت بود از هر بابت چون مامان جون بهتر از خودم مراقبشه و توی این کارا استاده بهرحال سی سال پرستار اورژانس اطفال بودهآرام سرکار دلم جا نمیگرفت و همش توی این فکر بودم که الان بچه ام داره درد میکشه. سراغشو تلفنی گرفتم و مامان جون گفت خیلی کم گریه کرد و زیاد اذیت نشد. خدارو شکرررررررررر. خیالم راحت شد که پسکم زیاد درد نکشیده. هرچند این واکسن بدترین واکسن عمرشونهخطا دلم پر میکشید زودتر برم خونه و پسرمو ناز کنم و بگیرمش توی بغلم و بوسش کنم و ازش معذرت بخوام که کنارش نبودم. وقتی رسیدم خونه کلی بوسش کردم و پاشو ناز کردم. تا ساعت هشت شب خوب بود و درد نداشت اما از ساعت هشت درد پاش شروع شد و نمیتونست راه بره و از بغلم پایین نمیومد. تا پاشو میذاشت زمین دردش میگرفت و گریه میکرد و میرفتم سریع بغلش میکردم که اذیت نشه. تا موقع خواب توی بغلم بود و نذاشتم راه بره. فرداش اما خوب بود و تبم نکرد و نیازی هم به شربت استامینوفن و کمپرس گرم هم نبود. فقط شب موقع خواب روی پاش حوله گرم گذاشتم تا دیگه خوب خوب بشه. هرچند خدارو شکر روز دوم کاملا خوب وبد و مشکلی نداشت. بهرحال این مرحله سخت هم به خیر و سلامتی گذشت و خیالم راحت شد. خدا جونم شکرت و ممنونم ازت بابت همه چیزبوس



[موضوع : دكتر و ويزيت]
[ 2 اسفند 1394 ] [ 8:15 ] [ مهرناز ]

بالاخره اون تعداد از دندونهای برسامی که لثه هاشو تیز کرده بود و اذیتش میکردن سر از لثه درآوردن و خودشون رو نشون دادن. الان دهن کوچولو و خوشگل پسرکم پر از مرواریدهای سفید خوشگل شده. دندونهای بالا و پایین هر دوطرف، بیشترشون دراومدن و خداروشکر مرحله سخت دندون درآوردن داره کم کم برای پسرکم تمام میشه. خداروشکر برسام در مقابل درد بی حد و حصر دندون درآوردن مقاومت خوبی داشت و زیاد بی تابی نمیکرد. فقط بی اشتهایی های گاه و بیگاهش قطعا دلیل دندون درآوردنش بوده. وگرنه گریه و زاری و بیتابی مثل خیلی از بچه های دیگه خوشبختانه نداشت. همیشه این مرحله از زندگی بچه هام خیلی خیلی برام سخت بود و غصه میخوردم چون میدونستم مرحله سخت و دردآوریه. خداروشکر که داره تمام میشه. 

برسام الان تقریبا دوهفته ای هست که دایره لغاتش بیشتر شده و کلمات بیشتری رو میگه و البته هرکلمه ای که از دهن داداشش میشنوه سریعا تکرار میکنه. مثل اون فحشی که رادین تقریبا یک ماه پیش تو خونه مامان جون گفت و برسام که فقط دو کلمه مامان و بابا رو بلد بود اون کلمه رو سریعا و به وضوح تکرار کرد و هممون رو غرق خنده کردخنده تقریبا سه هفته پیش بود که توی خونه مامان جون وقتی که براش جوجه کباب آوردم و بهش گفتم بیا جوجه بخور خیلی قشنگ گفت جوجججججخندونک کلمات دیگه ای که این مدت تونسته بگه جیش، شوت و رادینه که به رادین میگه دیدینآرام البته رادین رو یک ماهی هست که بلده بگه. چند شب پیش داشت با رادین بازی میکرد و رادین رفت پشت تلویزیون. برسام هم رفته بود بلند صداش میکرد و هی میگفت دیدین، دیدینمحبت منظورش این بود که بیا بیرون. پسرای خوشگلم این روزها خیلیییییییی خوشگل با هم بازی میکنن و من و بابایی غرق لذت میشیم از دیدن بازی و خوشحالیشون. وقتی این صحنه های خوشگلو میبینم خیلی خوشحال میشم که رادین یه داداش داره و مجبور نیست خودش به تنهایی بازی کنه. هر چقدرم داداشش بزرگتر بشه بازیهای بیشتری میتونن با هم کنن. 

برسام خوشگل من الان یک ماهی هم هست که رقصیدن رو یاد گرفتهخندونکاز کی و چطور رو نمیدونم چون کسی رو ندیده دور و برش که برقصه. زیبا فقط میدونم خیلی خوشگلللللل و ناز دستاشو میبره بالای سرش و میرقصه. تا صدای اهنگ و ترانه میشنوه شروع میکنه به رقصیدن. رادین هم همینطور بود و بطور خدادادی رقصیدن رو یاد گرفت و شروع کرد به رقصیدنخندونکمحبت احتمالا این یه خصلت ذاتی توی بچه هاست که رقصیدن رو دوست دارن و خیلی سریع یادش میگیرن. یادمه رادین هم ساعتها با رقصیدنش هممون رو سرگرم میکرد و غرق لذت و شادی.

قبلا هم گفته بودم که برسام علاقه زیادی به برنامه عموهای فیتیله ای داره. جدیدا هم یه برنامه دیگه از فیتیله ایها هست که یکیشون نقش پسری به اسم مراد رو بازی میکنه. برسام و رادین عاشق این برنامن. برسام که میره جعبه سی دی های رادینو میاره و خودش میگرده توش و سی دی مراد رو درمیاره و میره طرف دستگاه DVD و اشاره میکنه که بیا برام بزارش. بعدم خودش و داداشی محو تماشا میشن. روزی دو سه بار نگاهش میکنن و اصلا هم خسته نمیشن از تکراری بودنشآرام یه جای فیلم مراد هر سوالی که باباش ازش میپرسه در جوابش میگه نه!!! و از اونجاییکه که کلمه مورد علاقه برسام "نه" هست به محض اینکه این قسمتش میرسه و حتی چند ثانیه قبل از اینکه مراد بگه نه، برسام شروع میکنه به "نه" گفتنخنده و گاهی که ما توی هال نیسیتیم میاد بهمون میگه نه و اشاره میکنه به طرف هال،یعنی اینکه بیاید ببینید که مراد داره میگه نهخندونک فدای این شیرین زبونیا و کارای بامزه خودش و داداشش.  

 



[موضوع : وقایع مهم زندگی برسام کوچولو, حرف زدن برسام کوچولو]
[ چهارشنبه 14 بهمن 1394 ] [ 8:16 ] [ مهرناز ]

برسام شیرین من الان توی دهان خوشگل و نازش بغیر از هشت دندون جلویی که قبلا در آورده بود سه تا دندون دیگه داره که تقریبا یک ماه پیش هر سه با هم جوونه زدن درحالیکه من اصلا از وجودشون خبر نداشتم. مدتی بود که کم اشتها بود و یه روز متوجه شدیم که سه تا دندون پایین سمت چپ برسام یعنی دندونهای نیش و آسیاب و یه دندون دیگه کنار اون که نمیدونم اسمش چیهخندونک در اومدن. انقدر خوشحال شدم و ذوق کردم و به مامان جون و خاله مهسا گفتم دندونای جدید برسام دراومده. اونم دهنشو باز کرده بود و به همه دندوناشو نشون میداد و ذوق میکردبغل بقیه هم مثل من از رویش دندونهای جدید برسام خوشحال شده بودن و ابراز محبت و خوشحالی میکردنآرامدندونهای دیگه برسام هم کم کم دارن سر از ریشه درمیارن و چندتاییشون لثه رو تیز کزدن و آماده بیرون زدنن و همین روزهاست که جوونه بزنن. خیلی خوشحالم که تعداد دندوناش بیشتر شده و دیگه راحتتر از قبل میتونه غذا و خوردنیهای جورواجور بخوره. اما اشتهاش به غذا کلااااااااا کمه و غذا خوردن برسام دردسر و عذابه. هرغذایی رو نمیخوره و وقتی غذا میزاریم دهنش با اینکه خیلی گرسنه است و ساعتهاس چیزی نخورده اما غذا رو به بیرون تف میکنه و خیلی بامزه با دهن کوچولوش اینکارو میکنه و همشو به ما میپاشهخندونکوقتی هم بهش میگیم ای بی ادب نکن زشته، وروجک میخنده و بیشتر اینکارو میکنه. هر چقدر که از غذا خوردن بیزاره در عوض تنقلات و خوراکیهای بی خاصیت رو دوست داره و تا دلت بخواد عاشق پفک و چیپس و کاکائوی تلختعجب و اسمارتیز و ... است. چنان واسه شکلات تلخ دست و پاشو گم میکنه که تا بهش ندیم ول کن معامله نیست و میخواد خودشو از توی بغل پرت کنه پایین و بسمت شکلات پرواز کنهخندونک بالاخره ما هم تسلیم میشیم و بهش یکی میدیم و کلهم میزارش توی دهنش و چنان آب قهوه ای از دهن مبارکش شررررره میکنه به بیرون که تمام لباساش رو کثیف و قهوه ای میکنه. واااااای دستاشو که دیگه نگو. توی اینجور مواقع بغلش میکنم و میبرمش زیر شیر آب که دستا و دهنشو بشورم. اگه تکه شکلاتی توی دستش باشه چنان مشت کوچولوشو سفت میبنده که موقع شستن دستاش از دستش نیفتهقه قههفداش بشم الهی. چند روز پیش هم خونه مامان جون داشتیم کالباس میخوردیم و آقا که اونروز هم روی دنده لج بود و از صبح علی الطلوع چیزی نخورده بود چنان به کالباس علاقه نشون داد و میخورد که بیا و ببین. هرچند مخالف کالباس خوردنش هستم اما مانعش نشدم چون بار اولی بود که بهش اجازه اینکارو میدادم و وقتی دیدم دوست داره و هیچی هم از صبح نخورده گذاشتم از خوردن کالباسش لذت ببرهبوس 

یکی از کارهای بامزه ای که انجام میده اینه که خوردنیهای رادین رو یواشکی ازش میدزده و الفرااااااااااار. چون رادین از خوراکیهاش به برسام نمیده برسامم وقتی میبینه رادیم محو تماشای تلویزیونه یا مشغول کاریه و حواسش پرته توی یه موقعیت مناسب و خیلی فرز و سریع چنان دستبردی به خوراکیهای رادین میزنه که من و بابایی غش میکنیم از خنده. رادینم حین فرار دستگسرش میکنه و حالشو میگیره و خوراکیهاشو پس میگیرهخنده دعواهای این دوتا وروجک واقعا دیدن داره و جدیدا هم خیلی دعواشون میشه و همدیگه رو میزنن. گاهی هم تیپ عشقولانه برمیدارن و ماچ و بوسه و ...بوسصبحها که رادین بیدار میشه برسام چنان ذوقی میکنه و با دو میره طرف اتاق و میگه دَدَ ، دَدَ یعنی داداشیمحبت رادینم بوسش میکنه و یه کم روی تخت بازی میکنن و بعد میان بیرون. بیشتر وقتها من نیستم که این صحنه های زیبا رو ببینم که چون سرکارمگریهاما پنجشنبه و جمعه ها که خونه هستم از دیدن این صحنه های زیبا و خوشحالی پسرای خوشگلم سرزنده و سرحال میشم و غرق بوسه شون میکنمبوس یکی از علایق برسام ماساژ گرفتنه. مخصوصا ماساژ گرفتن از دایی امین. دایی امین بهش میگه بخواب تا ماساژت بدم اونم سریع میخوابه و دایی ماساژش میده. فقط هم ماساژ کمر و به روشی خاص قبول داره وگرنه اعتراض میکنه و با دست کوچولوی نازش به دایی علامت میده که کمرمو ماساژ بده و با همون روش خاص. فیلم ماساژش هم توی اینستاگرام دایی امین موجوده و کلی هم لایک و کامنت و قربون صدقه گرفتهآرام

برسام جونم الان تقریبا یک ماهی هست که کلمات ماما و بابا رو میگه اما اینروزها خیلی بیشتر و واضحتر میگه ماما، بابا، کاکا، دَدَ به دایی امین هم میگه اَخندونک یه کارتون فیتیله هست که برسام عاشقشقه و تا بیدار میشه اشاره میکنه که ببریمش پای لپ تاپ و براش فیتیله هارو بزاریم. اولین کارتونیه که بهش علاقه نشون داده و چند دقیقه ای میشینه و نگاه میکنه و ما هم به کارامون میرسیم. یه ملخ توش هست که برسام دیروز یاد گرفته بود و بهش میگفت مَبغلدیشبم فقط خودم و خودش توی خونه بودیم و داشت همین برنامه رو نگاه میکرد یهو دستش خورده بود روی چیزی و صفحه کارتونش به هم ریخته بود و منم توی اشپزخونه بودم. بلند شده بود روی صندلی ایستاده بود و با صدای بلند میگفت ماما، ماما. نگاهش کردم اشاره کرد به مانیتور و گفت ماما ، اِاِاِاِاِخندونکرفتم براش درستش کردم و ته دلم غرق شادی شده بودم از اینکه برسام با این شیرینی بهم میگه ماما و چقدر لذت میبردم از صدای قشنگش و ماما گفتنش. الان دیگه دوتا پسر خوشگل دارم که بهم میگن مامان و من چقدر خوشبختم که مامان این دوتا بچه خوشگل و شیرینمبوس

برسام و رادین شیرین من رو همه دوست دارن و از دیدنشون لذت میبرن. خانواده همسر عمه سارا که عاشقشون هستن و همیشه میگن بچه هارو بیارین و کلی باهاشون بازی میکنن و قربون صدقشون میرن. پریشب داشتیم میبردیمشون پارک یه دختره که توی خیابون ایستاده بود تا برسامو و رادینو دید گفت واااااااااای خدا موهاشونو و کلی ذوق کرد و با نگاهش دنبالشون کردزیبا

پ.ن: پریروز یعنی جمعه ظهر طرفای ساعت یک مامان جون و باباجون برسام از بروجرد اومدن و الانم هم خونه ما هستن و خوشبختانه برسام کمتر حوصلش سر میره و کمتر به خاطر نبودن من بهانه میگیره. از این بابت خوشحالم



[موضوع : وقایع مهم زندگی برسام کوچولو]
[ يکشنبه 20 دی 1394 ] [ 11:05 ] [ مهرناز ]
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 8 صفحه بعد
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

برسام عزیز من ۱۹مرداد۹۳ قدم به روی چشمهامون گذاشت و به زندگی سه نفره ما رنگ و بویی تازه بخشید. رادین عزیزم و برسام نازنینم دو گل زیبای زندگی ما هستند. برسام نامی ایرانی و برگرفته از شاهنامه و به معنی قوی تر از آتش می باشد.
آرشيو مطالب
آمار وبلاگ
آنلاین : 1
بازدید امروز : 21
بازدید دیروز : 15
بازدید هفته گذشته : 177
کل بازدید : 34667